تبليغاتX
خواهان صلح
 
 
یادش بخیر! من با نام های مستعار دیگری هم می نوشتم. غیر از ترجمه ها، معروف ترینشان "رضا شریعتمدار" و "ر/سلیم" در عالم سیاست و "رسا سمیعی" در دنیای طنز سیاسی بود. البته هنوز هم با نام مستعار می نویسم گرچه با نام های دیگری! "رضا شریعتمدار" که به دلیل پرداختن به پرونده زمین خواری باطل شد! ر/سلیم هم برنتابیدند. رسا سمیعی بدبخت شد، آنهم به علت انتشار عکس های بیادی و کاشانی در کنسرت جازی در خارج از کشور!

یکی از مطالبی که با نام ر/سلیم نوشتم و خودم هم آن را دوست دارم؛ مطلبی با عنوان "جناب شریعتمداری! انکیزیسیون راه انداخته اید؟" است. همیشه وقتی می خواستم برای دیگران شریعتمداری را مجسم کنم می گفتم فکر کنید قلمش چکمه پوشیده! آن هم از نوع استالینی. "آقای قلم چکمه پوش"

بروید ادامه مطلب...

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2009/8/2. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
نیم ساعتی می شود که دایی ام از ورود عضوی جدید به خانواده باخبرم کرد.
جالب است، او به من خبر داد که بچه خواهر من زاده شد!
هیراد، پسر خواهر بزرگ من الان اولین ساعات زندگی اش را می گذراند و تازه پا به این دنیای زیبا! گذاشته است.
قدم این نو رسیده را به مامان و بابای نی نی که قرار است هیراد نامیده شود تبریک می گویم. و برای جمع این خانواده سه نفره بهترین ارزوها را دارم.
باز هم از دایی باوفایم سپاسگزارم که لااقل او مرا در این مهم بی خبر نگذاشت.
این هم تصاویری است از هیراد نورسیده که دایی برای من فرستاده و من چه تلاشی کردم تا به اینترنت دسترسی پیدا کنم و این واقعه را لااقل در وبلاگم ثبت کنم.

خوش امدی هیراد جان.


برای تان سئوالی پیش امده؟! ایرادی ندارد برای من هم همین سئوال پیش امد! ماشالله نی نی نزدیک 4 کیلوگرم شیرین دارد. +/- 30-40 گرم. انشالله همیشه سرحال و سرزنده باشد. از همین نقطه جهان می بوسمش :*

پ.ن: زنده باد صلح!! من یک صلح دوستم.
پ.ن2: نی نی چرا به دایی ات نرفتی؟ هوم؟
پ.ن2: نی نی کاری داشتی دربست درخدمتیم.
پ.ن4: نی نی، در پناه مولا علی، خدا همیشه نگهدارت باشه.
پ.ن5: جیگر! فعلا بای.

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/9/19. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
افسوس که کلاغ ها نمی دانند گیرایی واژه های لالم را
ورنه به ورق ورق گل این دشت می نوشتم باز
تعبیر ترانه های کالم را

من پوپک مست عاشقی بودم
کز حنجره ام بهار گل می کرد
هر نغمه که می سرودم
در وسعت سینه پرستوها
صد ساقه اشتیاق می رویید
وان ساقه هزار بار گل می کرد

پاییز فرانخوانده ای امد
یکباره پرنده هام(هم) کوچیدند
در حسرت گرمی گل خورشید
بیچاره بنفشه هام(هم) پوسیدند

من ماندم و داغ سهره ای تنها
کور را به فریب باغها بردند

پرواز به حیطه خیالم نیست
زانسان که شکسته اند بالم را

گویند دل به استحاله خوش کن
گویی که ندیده اند حالم را!

پ.ن: زنده باد صلح- مدتی است اینترنت ندارم و فعالیت هایم بروز نیست، شرمنده از همه عزیزان. تا وقتی دیگر...

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/8/20. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
محمود درویش هرچند در ایران زیاد شناخته شده نبود، اما برای من بسیار اشنا بود.

ستون رام الله بود. عادت به نوشتن ندارم تا ببینم دیگران چه می نویسند! این که گفتم ناشناخته بود، به نظر می رسد که ناشناخته هم ماند، از روی ویکی پدیا مشخص است. البته برای ایرانیان، چون کتابهایش به چندین زبان ترجمه شده، علی الخصوص فرانسوی.در جهان عرب بسیار مشهور است و در غرب نیز همچنین.

درویش چند روز پیش درگذشت. شاعر فلسطینی صلح جو بود. من او را دوست می داشتم چون حرفش ، عملش صلح بود.

بقیه در ادامه مطلب

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/8/11. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
گروه اسکاندیناو آکوا [Aqua groupe خوانده می شود آکو-وا] از جمله گروه های موسیقی بود که در پایان دهه 90 برای خود شهرتی و اعتباری به دست آورده بود. هم دل بچه ها را ربوده بود، هم میان نوجوانان مرتبه ای بالا داشت و هم سر و صدای دلچسب و موزونی بود برای سیستم های صورتی ماشین های جوانان البته منظور من تنها ایران است. گروه آکوا در خارج از ایران بسیار برای بچه های خردسال؛نوجوان و جوان اشناست. به نوعی تکنو خوان هایی بودند که فکرشان تنها اوپس و بوپس نبود. گروه [لن دختر خانم ماجرا، نروژی؛ و رن،کلوس و سورن پسرهای دانمارکی] از سال 95 با تک آهنگ "Itzy Bitsy Spider" کار خود را آغاز می کند.

بقیه در ادامه مطلب

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/8/9. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
چند جمله که شاید کاریکلماتور هم باشند!

* هزار و یک شب منتظرم،پس داستانم کو؟!

*چه عجب قاصدک، بوی مرگ نمی دهی یکبار؟!

*اسپرسوی تلخ تو هزار بار شیرین تر از چایی نبات من است!

*او گنگ خواب دیده بود و من خواب گنگ دیده!

*بینی ات را از روی صورتم بردار،خفه می شوی از این همه خون!

*من عاشق شب پره هایم و صمیمی ترین رفیقم مارمولکی بیرنگ!

*هرچه قارچ می خورم نمی توانم دندان کسی را خرد کنم!

*سوار تاکسی شدم،چهار چرخش در رفت.راننده نعره زد غم های مسافرین نباید بیشتر از 30 کیلو باشد!

*همسرم کنارم نمی خوابد،می گوید در خواب هم مرا می زنی!

*حرفم سنگین بود،از دستش افتاد روی پایش،دهانم جورابی شد!

پ.ن: زنده باد صلح؛ شنیدم باطبی شناسی به رشته های دانشگاهی افزوده شده! ول کنید این بدبخت را. بگذارید 18 ماه از مدت اقامت اش در امریکا بگذرد بعد حرفها و خودش را نقد کنید.دیر نمی شود.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/7/16. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
تابستان آمد و کوله بار سفر را بستم و راهی شدم.بدی اش این است که اینروزها در پاسپورتت هر ویزایی باشد ایرانی هستید! طوری براندازت می کنند، انگار می خواهید در همان لحظه اول منهدم شان کنید. این آمریکای جهانخوار هم ویزا بدهد دیگر می توانم بگویم در این سن کلی مرد! شده ام.بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!!! البته اینطوری اگر بخواهم حساب کنم خواهرم تقریبا پیرمردِ!!! به هر حال حلال کنید. بدی یا خوبی هرچه که دیدید از من، ببخشید. تازگی ها میهمانهای عزیز این خانه بیشتر بر سرم منت می گذارند و قدم رنجه می کنند. می دانم در مورد آقای پالیزدار است. می توانید در همان سایت انتخاب پیگیری کنید، اولین اخباری که به دستم می رسد همانجا کار می کنم، اگر حذفیاتی داشت اینجا برای تان می نویسم.البته حذفیات مهم.
کمی کار دل کنیم؟ این روزها، روزهایی است که یک سال به سال های عمرم اضافه شده. خوشحال نیستم برای اینکه نه به درد مردم این دنیا نرسیدم، نه کار موثری برای زمین و بخصوص ایران عزیزم انجام دادم. دی اکسید کربن تولید کردم و آلودگی. بیشتر از آنکه گوش بدهم حرف زدم و چقدر سر این و آن داد کشیدم. به راه  راست هدایتم کن ویهدینا الی صراط المستقیم. دعایم بر سر نمازهای روزانه هنوز مستجاب نشده، گرچه جهان مملو از صلح و آرامش نشد، اما من هر روز بیشتر از روز قبل امیدوارم برای جهانی مملو از صلح و لبخند و عشق و مهربانی. خدا هم این روزها از دست ما دلش خون است وگرنه بند اول قرارداد این است که ادعونی واستجب لکم.
نتوانستم برای معرهایم مجوز بگیرم، گرچه اینور و آنور متن خام شان را منتشر کرده بودم اما متن اصلی شان را هرگز. بخاطر زادروزم متن اصلی یکی شان را می گذارم. شاید کلاً به سرم زد و مابقی را نیز گذاشتم.

نشسته ام

به انتظار پیغامی

زنگی یا میهمانی
...
مرا در یاد دارند؟

کورسویی از امید
سرابی پر از آب زلال
نشانی از مهر تو
صورت پر اتش و گلگونم
اگر بخاطر مانده باشم
!
امروز میزبان دوصد تحفه و پیغامم

نشسته ام!
مداد را می لغزانم
سیاه می کنم برگه ای سپید
گرچه بی معنا و مفهوم
اما مرا از این دقایق دور می دارند
به انتهای خویش فرو می روم...

که ناگه زمان می رسد از راه
یک به یک بسویم گام بر می دارند

سلام او...

دست پر مهر یاری دگر

لبخندی از عشق

چشمانی در اعماق آسمان

هدیه ای پر از آواز

و پیغامی، می رسد از آنسوی دیوار
که دلم را سخت می سوزاند

اما...!

و اما یک نفر مانده

هیچ...

آه از سوز این انتظار
داغ دار می کند قلب را
!

می دانی یا نه؟
وقتی نمانده
نمی خواهم بازنده باشی
!
اما این بار انگاررررررررررررر..........

نه!به ذهنم می رسد راهی
پیامت را خود به گوشم می رسانم

ولی این بار شادمانم
یادت باشد
... های! غریبه
گرچه بازنده ام این بار
اما
تو بر گور خموشم رسیدی
... دیر!

ر
-سرو

13/03/84
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/6/12. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
حوصله ام که گُم می شود، هستم و نیستم. یک "انگارم"! شاید باشم، شاید نه؛ انگار هستم و انگار که نه!من اغلب اوقات انگارم، اما یکی هست! درونم هست، بیرونم هست، او هست. هیچ انگار نمی شود، چرا او هست؟ الله،الله.

وقتی حوصله ات نیست مثل من نوشته های خام ات را در این فضای مجازی پراکنده نکن. بگذار خط هایت تمرکز کنند، مهلتی، شاید بیاندیشی به مقدار.تاخیر کن از مجاز و تعجیل دار در معنا، چقدر از او نگفته ای؟ یک روز، یک سال، یک عمر؟ الله،الله.
می خواهی بنویسی از خدا بنویس. چه فرق می کند وجود و عدم اش در ذهن غیر؟هیچ و هیچ... از لحظه های پس از نماز صبح که خواب به چشمانت نمی رود. از دمی که تا پلک هایت گرم می شوند، ساعت کار فرا می رسد از راه.خموده ای انگار، انگاری انگار؟ اما... الله، الله.
از قولی که به خود می دهی! که فردا ساعتی زودتر به خواب سلام کنی، تا قدری جبران "انگارهایت" را کرده باشی و میدانی سالهاست این فاصله ها جبران نمی شوند. الوعده وفا مجاز است، نه معنا. لمس کرده ای فاصله ی رکوع تا سجود گاهی چه طولانی است؟ انگار یادت می رود عمود شوی و به خاک زانو و پیشانی بسایی. در میان این فاصله انگار می شوی، با او بگو از او بگو. الله، الله.

حوصله که نداری از خدا بنویس، از خود خدا.
حرفی که نداری، با او حرف بزن، چه فرق می کند در ذهن دیگری چه نقش بزنی از مجاز؟ بگذار بگویند دیوانه ای! میان آن ها که گفتم،فاصله ها، درنگ کن، بین شان دیوانه شو. بخوان و بگو و بخوان.که الله،الله.

در اندیشه ات را باز کن
خدا را فریاد کن. الله،الله.

پا نوشت شماره سه همیشه از صلح می گوید؛ می گوید زنده باد صلح یا برعکسش مرده باد جنگ. نه میان این دو تا. چقدر بگویم زنده باد صلح؟ کی زنده می شوی ای صلح؟

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/5/24. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
مادر بزرگم بی بی گل چهارشنبه ساعت ۳ بعد از ظهر به رحمت خدا رفت. انسانی بود دوست داشتنی و مهربان، مثل تمامی مادربزرگ های عالم. این یک سال اخر بسیار رنج کشید، سرطان تمام وجودش را گرفته بود، زندگی نمی کرد، درد می کشید. چهارشنبه رفت، سبک بال و آرام.
مامانی روحت شاد
باباجی تسلیت


این مویه برای جوان ناکام شیرین عزیز

امشب زغم هردوی تان تا شده ام؛
پ.ن: تسلیت می گویم به دوست عزیزم سحرخانم بخاطر درگذشت خاله زاده جوانش. همین جا ضمن عرض تسلیت به این خانواده بخاطر کار قشنگ شان و اهدای اعضای بدن تازه رفته "شیرین" به بیماران هزاران درود می فرستم.سحر به من می گفت شیرین به هشت نفر جانی دوباره داد؛ گفتم دیگر برای چه گریه می کنی، شیرین تا ابد جاری است. در جان همان هشت نفر در نسوج بافت های همان هشت نفر، فرزندان ان ها، فرزندان فرزندان آنها و... گفت می دانی آخر خیلی آرزو داشت، بیشتر از همه ما.گفتم و خدا ارزوی او را!!
شیرین خانم طی تصادفی دلخراش به همراه دوست شان پس از مدتی کما به دیار اخرت پر کشیدند. علی علی؛ علی حق است و حکما امتحان. به خانواده بخشی و بستگان ایشان از صمیم قلب تسلیت می گویم.

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/5/1. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
دو تا شعر قدیمی از خودم. باز نویسی شون کردم. امیدوارم بدتون نیاد.

اُلوس در پی ماه 
و مرا سخت در آغوش بگير
كه حريم مهر آلوده شود چون مستي
صورتم مشتاق است
در عطش بوسه ي تو 
و من اينجا مرد تنهاي سپیدی
در هوس دست كشيدن بر ماه 
همچو اُلوس مي رود و مي تازد [الوس اسب فرشته خورشید است]
كه به ماهي برسد يا نرسد
 
چه كسي سايه خويش در آغوش كشيد؟!

خودم/بهمن
 ۸۵


من،همره نسیم
چه ساده فکر می کنی 
حریر چون برگ گل 
لطیف چون شبنم 
بر رگه ای از نعنا 
آرام میایی و آرام تر می روی 
چه طراوت مبهمی

 
نه!
این یک رویا نبود 
چه آرام می وزی نسیم 
مسافری انگار

بار بر دوش و در راه 
یک سیب برایت آورده ام 
خوب است 
طعم و بوی دلنشینش 
با تو می آید تا انتهای راه
... 
 
چه ساده فکر می کنی

چه آرام می وزی نسیم 
کاش در توشه ات چون سیب 
جای می گرفتم ای نسیم 
ای کاش
!!! 

خودم/زمستان ۸۵

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/4/4. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
گذاشتم چند روزی بگذرد بعد بنویسم. از روز یکم فروردین خاطره خوبی ندارم. پدرم را یکم فروردین سال 1378 در ساعت 10:30 صبح به خاک سپردیم.

یادم می آید که سال دقایقی پس از 5 صبح تحویل شد. و ما همه بیدار با سفره ی هفت سینی به رنگ سیاه. همه جمع بودیم خانه پدر مادری ام.

ساعت 8 به سمت قبرستان خانوادگی مان حرکت کردیم، و کمی پس از ده و نیم مراسم تمام شده بود.

روز اول عید بود و راه دور. از میان تمام دوستانم تنها اردلان رخ آمده بود. هرجا هست خدا نگاهش دارد و انشالله همیشه سرفراز و سربلند باشد، که لطف بزرگی در حق من کرد.حقیقت اش انتظار نداشتیم غیر از خانواده یک نفر بیاید، که به لطف مهربانی های پدر بسیاری آمده بودند.واقعا مردمداری و نیکو بودن حسن بزرگی است.

راستی برای اینکه سئوال پیش نیاید، پدر شب 27 اسفند 77 به رحمت خدا رفت. از آنجایی که محل خاکسپاری[مورد نظر پدرم] با محل زندگی 1200 کیلومتر فاصله داشت و البته آخر سال هم بود، چند روزی کارها طول کشید و افتاد به روز اول فروردین.

تا یادم می آید به همه رشوه دادیم. از صدور جواز دفن تا پزشکی قانونی.یک نکته بامزه اینکه، جواز دفن را فقط یک فرد خاص صادر می کرد با توجه به تعطیلات او رفته بود به دهاتی انور اصفهان، ما چند ساعت کوبیدیم و رفتیم و او را اوردیم. بعد هم البته برش گرداندیم. عمه زاده آن موقع مدیرکل تشریفات کشور بود، با چه سرعتی بلیت هواپیما تهیه کرد و بعد هم کارها از فرودگاه تا شهرستان یعنی ماشین حمل جنازه و سپردن اش به سردخانه شهرستان کوچک پدری توسط فکر می کنم مهندس کریمی و حاج نجف انجام شد و از ان لحظه به بعد همه کارها بدست عموی کوچک و پسر عمو جمعه به ترتیب خاص و بسیار عالی انجام گرفت. شب قبل از عید بود سال 11:30 که همه چیز تمام شد.

من که آن موقع زیاد داخل آدم حساب نمی شدم، کسی هم نظرم را می خواست بدلیل این بود که تاییدیه بگیرند نه شنیدن نظر مخالف! مانده بودیم که بگذاریم یک فروردین یا دوم فروردین. عموی کوچک که بدلیل علاقه پدری تصمیم گیرنده بود، مصمم شد به خاکسپاری در روز یک فروردین.

و این چنین شد که ما 9 سال است روز اول نوروز هرچه می خواهیم تلاش کنیم که شاد باشیم نمی توانیم.

خاطره بدی بود. یادآوری می شود که من 24 اسفند سال 1377 برای نخستین بار در زندگی ام عاشق چه می دانم قاشق شدم!!!

شرمنده اگر ناراحت شدید.روی همگی تان را می بوسم.برایم دعا کنید تا پدر از من راضی باشد. الهی آمین.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/3/23. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
امروز مادرم سئوال عجیبی از من پرسید، لحظه ای شک کردم که شاید دانشگاه هاوایی قبل از انقلاب هم وجود داشته. نگران شدم، خیلی!

ایرادی نداره، زیادی هم البته نگران می شم. مثلا یک بار پیش او بودم، گفتند بیا برویم ویدئو کلوپ سی دی بگیریم.

خب من از قبل می دانستم که انتخاب ایشان یا فیلم هندی است، یا فیلم فارسی ها، بقولی گل و بلبلی.

خلاصه در ویدئو کلوپ، چندین دختر و پسر جوان هم می پلکیدند. من و مادر هم به ایشان اضافه شدیم. من سریع رفتم سمت فیلم های هالیوودی که ایشان هم دنبالم بیایند. وقتی نیامدند، فهمیدم تیرم به سنگ خورده! هر چه بادا باد. من هم به تیترفیلم های هالیوودی را بررسی می کردم.

در همین حیث و بیث صدای خنده شنیدم، همه ریز می خندیدند. به هرحال احترام سن و حق آب و گل و... باعث شده بود شدید نخندند.

بالاخره مادر اینقدر گفتند من این فیلم "پرده نقره ای" رو پسندیدم که صدای خنده خریداران منفجر شد. با ابرویی بالا انداخته رفتم ببینم منظور ایشان چیست!

دیدم در حال تماشای یک پوستر هستند.در پوستر تصویر تمام بازیگران وجود داشت، پوستر مربوط به شرکت تولید ویدئوی خانگی یعنی "پرده نقره ای" بود.

و مادر من فکر می کردند"پرده نقره ای"اسم یک فیلم است!

حالا جالبی اش این بود که رها هم نمی کردند. می گفتند ببین رضا تمام بازیگرا توشن. بیا همینو بگیریم. همین عالیه. آروم گفتم مامان این فیلم نیست، اسم یک کمپانی تولید فیلم هست.

چپ،چپ نگاه کردند، گفتند خودم می دونستم!!! این دفعه خودم هم خندیدم.

اما یادم نیست بالاخره چه فیلمی گرفتیم.

بگذریم، امروز دقایقی پس از سال نو، به او گفتم شادباش هایتان را شروع کنید، اول زنگ بزنید نازی خانم[خواهر بزرگم] که لندن هستند، برای تبریک سال نو. گفتند برای چه؟ گفتم ایرادی نداره که صبح خیلی زود است، آئین ها مهم تر اند. گفتند نه هنوز که لندن عید نشده!

اوپس!!! یهویی از صندلی افتادم، گفتم چرا مامان؟
گفتند: ببین وقتی اینجا ساعت 9:18 دقیقه عید شد، باید وایسیم تا لندن هم بشود 9:18 صبح یعنی سه ساعت و نیم دیگه!!! در ادامه توضیح دادند برای مابقی اعضای خانواده که خارج از کشور هستند باید صبر کنیم تا ساعت کشورشان 9:18 دقیقه شود!!!

یه دو سه تا یاعلی گفتم، دو سه تا نعره کشیدم و بعد هم از هوش رفتم!!!

البته مقداری توضیح دادم اما افاقه نکرد. من هم گذاشتم بنا به دل و ساعتی که دوست دارند به آنها زنگ بزنند.

شد جریان کریسمس و سال نوی میلادی، که به همه خانواده در خارج از کشور 11 دی زنگ می زنند و می گویند کریسمس مبارک!!! هرچی می گویم مامان این دو با هم فرق دارن، فایده ای نداره.

به هرحال، نوشتم اینجا چون تعطیلی به من نیامده، روز بدی نبود، اما بسیار نگرانم، برای انتخابات ایران. بوی خوبی نمی شنوم.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/3/20. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال.

خیلی خسته ام. تا همین ساعت داشتم کارهای مربوط به انتخاب رو انجام می دادم.کاش که مقبول نظر افتد.

سال نوی همگی شما خجسته. هر چی ارزوی شماست، ارزوی من برای شماست. بهترین ها رو برای همه مردم جهان ارزو دارم.

به همه کسانی که می شناسندم و من آنها را می شناسم دو صد باره تبریک و شادباش می گویم. به میهمانان این خانه نیز همچنین. عزیزید، سال نوی همگی تان مبارک. الهی برای تان پر از برکت باشد.
کوچک تان رضا

خدایا در این سال جنگ را از تمام مردم جهان دور گردان.
الها در این سال تازه معجزه انسان بودن را به ما ارزانی فرما.
پروردگارا ایران و ایرانی را از هرگونه شر و خطری محفوظ بدار.

خدایم، ضعیفم،پایم می لغزد،گنه کارم،شرمم می شود به رویت نگاه کنم، شب سال نو است، کاش ببخشی مرا.
عزیزم،سخت سالی را گذراندم، هر چه دهی و هر چه روی دهد سر تعظیم فرود می آورم، معتقدم به این آلام که سبب قرب توست.
همه کسم، بیماران را شفا بده، در راه ماندگان را پای رفتن،رفتگان را رحمت و ماندگان را نعمت.
می دانی خسته ام،خسته و من می دوم اما نمی رسم به کوی تو، چه کنم؟ یا از من قهر مکن و روی مگردان یا مرگ جزایم ده.
وجودم، بی تو روزگارم نمی گذرد، دعای خوب و زیبا دارم برای همه ساکنان زمین، زمین های دیگر را نمی شناسم، اگر محتاج دعایند هم برای آنها.
خدایم، گناهانم را ببخش. پاکیزه ام گردان. از لغزش ها دورم بدارم. حاجتم روا کن. الهی آمین.
خدایا،بارالهی،عزیزا نگاهم کن.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/3/20. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
خب عصر است و کار هم زیاد نیست. هست البته ولی من حوصله ام تمام شد. اینقدر این مشکل من حل نشد که از نومیدی چند مرحله انورترم.خلاصه وضعم خیلی خرابه!از موقع وضع حمل این مشکل دو ماهی می گذره، الان بچه ام[دو ماهشه] ای انشالله معدوم و مخلوع و اصلا از صحنه روزگار حذف شه.

مصطفی جان می دانم که خواهی خواند، داداش من، داره می شه دو ماه و این مسئله روز به روز حجمش داره بزرگتر می شه، این بچه 6 ماهش شد دیگر کاری نمی توانیم بکنیم!!![این قسمت با داد بود.]

خلاصه کارم کشیده شده به فال قهوه! نخندید!گفتم که وضعم خرابه.
دیشب عزیزی گفت بیا برایت فال بگیرم،
گفتم عزیزجان برو رد کارت! فال قهوه دیگه چیه؟ آبرو به من نمی ماند دیگر.
گفت راز می ماند پیش خودم.

از او اصرار از من انکار، بالاخره راضی شدم. خلاصه این مراسمش هم عجیب است تقریبا از مناسک حج سخت تر است.

خلاصه بعد گفت: یک مشکل بزرگ داری!
گفتم عزیز جان تا الان به گوش 6 میلیارد نفر دنیا رسیده که من یک مشکل بزرگ دارم.
گفت نه ولی یه آقایی هست،
گفتم اینم که خودم به همه می گم، منتظرم ببینم آقای فقیهی چطور می تونن به حل این مسئله کمک کنن.
گفت آهان خودشه!
گفتم چی؟
گفت همین آقا، توی یه دستش خبر خیره و توی یه دستش خبر شر!
گفتم عزیزجون غیب می گیا! معلوم که یا می شه یا نمی شه. مگه غیر از این دو راه، راه دیگه ای هم وجود داره؟
گفت بله! یه جوری درست می شه که تعجب می کنی، ولی نه با کمک اون کسانی که منتظر کمک شون هستی!
گفتم درست بشه، ننه صمد درست کنه. چه فرقی می کنه کی؟!

خلاصه از دیشب تا حالا کلی از امیدهام پیدا شده و کلا امیدوارتر شدم! که مشکلم عمرا حل نمی شه!!!

مصطفی جان برادر گلم. محض اطلاع این دومین ماهه که من از استرس نه شب خواب دارم و نه روز خوراک. اعتصاب می کنم برادر. اگر به حرف خودم گوش داده بودید اینطور نمی شد حالا همه بین زمین و اسمون گیر کردیم. این برادر "ک" قرار بود یک کارهایی بکنند! چی شد؟

نکته:کاش تمام مشکلات عالم مالی،عشقی و... بود.

پ.ن1: ناراحتید با خودم درد دل می کنم؟ پنجره رو ببندید، می تونید ناسزا هم بگید.
پ.ن2: اگر این مشکلم حل شه، یه قسمت هاییش که به منافع ملی و مصالح اینده ام ضرر نداشته می نویسم. تا ببینید مشکل به چی میگن! و من چقدر مَردم!!!
پ.ن3:من یک صلح دوستم. مرده باد جنگ؛زنده باد صلح.

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/3/16. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
خیلی خودم میزونم، یه اتفاق بد هم برام افتاد، پاتیل شدم. دو روز پیش با عجله می دویدم، یکهو در اثر تصادف با یک حجم بزرگ و جدول خیابان با شدت تمام خوردم زمین. تمام بدنم غیر از سرم زخمی شد. باران خون بود که می آمد. خلاصه حضرت اجل مثل اینکه یک بار دیگر لطف کرد و فرصتی دیگر داد.

شباهت خاصی با کایوت توی کارتون رودرانر پیدا کردم.

یک اتفاق بانمک که افتاد این بود که مردم هاج و واج به آبشار خون نگاه می کردند. من سعی کردم روی سکویی بنشینم، از بخت بد با این چشمهای آستیگمات اشتباه گرفتم و با باسن محترم محکم کوبیده شدم به زمین. کلا خدا رحمتم کنه، نمی دونم چرا زنده موندم.

یک اتفاق خیلی بد اینکه، من روی لباسهایم حساسم و شلوار نازنیم بدجور جرواجر شد و راه حلی غیر از شلوارک کردن برای آن هنوز پیدا نکردم. خدا را شکر کت ام بلایی سرش نیامد.تامی هایم[کفشهایم] کشیده شدن روی زمین ولی حال شان خوب بود. کیفم هم فقط خاکی شده بود ولی خودم تیکه تیکه شده بودم. اولش که بردنم بیمارستان فکر می کردم اتفاق خاصی نیافتاده، اما بعد از باندپیچی ها[پانسمان] و برگشتن به خانه و دو ساعت گذشتن فهمیدم بهتر بود که می مُردم! امر بهم مشتبه شد که اون موقع بدنم گرم بود هیچی نفهمیدم.

خلاصه کل بدنم چنان درد می کنه، که انگار تریلی از رویم رد شده.
خدا یا شکر.

پ.ن1: آقای توسلی فوت کرد. چه حیف. پیرمرد نازنینی بود. از آنها که به دل می نشینند.
پ.ن2: مشکل ام هنوز حل نشده، اما امیدوارم به حل اش، در غیر این صورت کمپوت آلبالو دوست می دارم زیاد.

پ.ن3: من یک صلح دوستم. خواهان صلح جهانی و گفت و گوی همه ملت ها با هم. مرده باد جنگ؛زنده باد صلح.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/2/17. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
به فتراک ار همی بندی خدا را زود صیدم کن که آفت هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد
ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه​اش بنشان که خوش آبی روان دارد

التماس دعا...

پانوشت: خود خدا یعنی صلح،یعنی زندگی،یعنی مرگ،یعنی لحظه یعنی تاب، خدا یعنی...! نوشت و پانوشت یعنی خدا.

خدا یعنی یک لحظه
                 از تولد تا مرگ

خدا یعنی یک گریه
                 از نخستین روز یک هستی

خدا یعنی یک خنده
                 به گاه آخرین درد

خدا یعنی... دوست داشتید ما بقی اش را شما بگویید، خیلی وقت بود شعرم نمی آمد.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/2/3. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
سه روز پیش برای صبحانه یه خبر وحشتناک بد خوردم! راستش تمام سامانه های بدنم از حالت عادی خارج شد. زندگی و آینده ام. نمی دانم خدا بدادم خواهد رسید یا نه! برادرم، مصطفی فقیهی قول کمک بزرگی داده که خدا می داند تا چه اندازه راه گشاست. گاهی اوقات دری بسته می شه اما خدا از لطف اش یک پنجره کوچک را باز می گذارد، واقعیت این است که چنانچه مسئولین انتخاب نبودند احتمالاً...!(مشکل مالی نیست، مشکل چیز دیگری است، روحی و عشقی نیز نیست)

شاید بعدا درباره اش صحبت کردم، ولی امروز و فردا نه. این خبر اینقدر برای من بد بود که خبر شکایت یکی از مسئولین بخاطر مطلبی که من مسئول درج اش بودم، در مقابل اش ذره ای کوچک و کم اهمیت بود.(همین جا از مسئول سابق دولت های گذشته پوزش می خواهم، به هرحال گاهاً آدمی چیزهایی از دست اش در می رود.) همیشه آدم فکر می کند این اتفاق بدترین رویداد زندگی اش است، اما نمی داند که فردا حادثه ای دیگر به طول،عمق،عرض و ارتفاع بیشتری در کمین نشسته است. مشکلاتم کم کم دارند بسیار بزرگ می شوند و از من تقریبا کاری بر نمیاید جز تماشای لطف آنها که برایم کمر همت بستند.

اما فقط برای حل شدن آن مشکل بزرگ (!) برایم دعا کنید که محتاجم،محتاجم و متاج دعا.

پ.ن۳: من یک صلح دوستم. خواهان صلح جهانی و گفت و گوهای همه ملت ها با هم. مرده باد جنگ؛زنده باد صلح.
تا بعد. روز خوش

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/1/31. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
تمایلی ندارم درباره مسائل روز بنویسم. اما حاج قربان سلیمانی درگذشت. نوازنده چیره دست دوتار. من با تنبور راحت ترم. تنبور هم نام دیگر دوتار است. من حاج قربان را سال ۷۴-۷۵ شناختم. با آلبوم شب سکوت کویر استاد شجریان. پیش او "نخستیناستادم" ، شناختم حاج قربان را، با شب سکوت کویر دیوانه شدم، عاشق شدم و شاید گاهی هم مردم. عجب نوایی بود و عجب می نواختند حاج قربان و پسرش به کمال.بعدها به لطف کار خبر بیشتر، واقعا نمی دانم چه بنویسم، یک ساعت است دارم فکر می کنم چه بنویسم! روحش شاد. زیاد کسی سراغ من نمیاید اما اگر کسی فکر کرد احتیاج دارد به بخشی از آهنگ های حاج قربان یا آلبون شب سکوت کویر، یه پیغامکی بگذارد برایم.

پانوشت ندارد، این نوشته تقدیم می شود به حاج قربان سلیمانی.

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2008/1/21. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
من بی ادب نیستم. بی احساس هم نیستم، اما توان یه کارهایی رو ندارم.
من نمی تونم بار سنگین بلند کنم، هرچند روم نمی شه به خیلی ها نه بگم و این کار و می کنم و بعدش دمار از روزگارم در میاد. دلم می سوزه که نمی تونم بار سنگین رو از دست خانم ها بگیرم.
من واکنش هام یه ذره کنده، نمی تونم بدوم،نمی تونم گرما و سرما رو زیاد تحمل کنم. نمی تونم جای شلوغ رو تحمل کنم.آدمها و حرفها برای من خیلی مهمه ولی من هرکاری کنم، خیلی چیزا زود از یادم میره.این معناش این نیست که هیچی برام مهم نیست.
پس:
اگر دیدم تان و بار سنگینی دست تان بود و من کمک نکردم،(هرچند امکانش خیلی کم است) نگویید جنتلمن نبود و کمکی نکرد و تربیت نداشت.
اگر با شما قرار گذاشتم، یا گفتم کاری را برایتان انجام می دهم و ندادم، فکر نکنید که بدقولم، من فراموش کرده ام.
اگر سر قراری دیر رسیدم از من ناراحت نشوید، من نمی توانم با عجله کاری را انجام دهم.
اگر میهمانی شما را رد می کنم، بدلیل محافظه کاری نیست، جایی که مقدار اکسیژن کم باشد و ازدحام جمعیت، من ناراحت می شوم.
و هزارتا اگر و مگر دیگر...
نمی دونم چرا می خوام این موضوع رو بنویسم، بهرحال بعد از ۶ سال بگم بد نیست. طبعا دوستانی هم که می خونن دوست ندارم به روم بیارن و رعایت کنن، من راحت نباشم خودم می گم.

آقا موضوع اینه که من ۶ سال پیش اصلا حال مساعدی نداشتم،نه از ۶ سال پیش از ۴ سال قبل از ۶ سال پیش. یعنی ۱۰ سال پیش. منتها مدام علائم بیماری،درد و رنج بیشتر می شد.

۶سال پیش دکترا، به این نتیجه رسیدن که فایده ای نداره. باید عمل بشم وگرنه مدت کمی پس از اون زنده خواهم بود.

بین ۲۰ تا ۲۷ آذر سال ۸۰، نزدیک به ۱۶ ساعت توی اتاق عمل بودم و بعدش چند روزی در کما.

الان حالم خیلی خوبه. مدتهاست حالم خوبه. بعد از اونکه یه سال تو خونه خودم رو زندانی کردم. برای من خیلی خوشاینده وقتی می بینم می تونم تند راه برم. چون یه زمانی فاصله اتاق تا سالن خونه، یک ساعت و نیم توی راه بودم. خیلی حالم خوبه می تونم بشینم و می تونم کاری کنم که شما هیچ گاه متوجه حال من نشید و نفهمید همانطور که تا الان غیر از چند دوست صمیمی کسی نفهمیده. واسه همینته باهاتون استخر نمیام. چه زرنگم! خودم تنهایی میرم یه جای دیگه، والله.

خب. من بعد از عمل، بخاطر کما و موارد فنی!، مثلا یکی اش ساعات طولانی عمل، دچار فراموشی شدم. یه زمانی بد بود، الان خیلی خوبه. اما اگر باهام کاری دارید بهم اس ام اس بزنید. دو ساعت قبلش یادآوری کنید.

من تا آماده بشم، خیلی طول میکشه، چون نمی تونم مثل شماها تند و تند اماده بشم. بنابراین نگید تنبلم.

نه می تونم بدوم، نه می تونم جای شلوغ باشم. چون هم ریه ام بعد از عمل ها مشکل پیدا کرد و هم قلبم از قبل مشکل داشت بعد عمل هم مشکلش شد چند برابر. بنابراین فشار نیارید بهم که جایی باهاتون بیام. میفتم روی دستتون خودتون هم ناراحت می شید، منم عصبانی.

ورزش سنگین نمی تونم بکنم، پس هی تعارف نزنید بریم باشگاه! من نمی تونم وزنه سنگین بلند کنم.

نکته بعدی، من معافیت از خدمتم رو هم با دلایل پزشکی نگرفتم. می تونستم ۴ تا معافی بگیرم با دلایل پزشکی ولی اینکارو نکردم. معافیت از خدمت من مربوط به تک پسری است. بنابراین خدای نکرده جنگ شه، در خدمت جبهه هم هستیم بدون هیچ شکی.بنابرین بیخود نگید خوش بحالم.

بنابراین، تنها لطفی که می کنید به من بعد از گفتن این همه راز اینه که ازم زیاد ناراحت نشید و اصرار هم نکنید. زیاد هم حرف بزنید محکم کوبیده می شه توی کله تون.

دست اینایی که یادم مونده درد نکنه. پرفسور عباسیون/ دکتر اسماعیلی/دکتر مبینی/دکتر مهرازی/دکتر محمودی/دکتر فاخر/دکتر دانشمند/دکتر هنرمند/دکتر مشیری، تیم پزشکی مجرب بیمارستان آراد و مهراد و خیلی دکترای دیگه که همه شون بالای سرم بودن. دست پرستارای بخش و همه و همه مخصوصا خانواده و علی الخصوص ای قربونش برم مادرم درد نکنه.

پ.ن۱: می دونید چه فرقی دارم، من اون روزا بیش از ۱۸ ساعت در ۲۴ ساعت می خوابیدم. هر متر و بیش از ده دیقه توی راه بودم. سهمیه مورفین داشتم و قرص های ضد درد عجیب. یک سال تمام روی تخت بودم. دکترا برای سالم شدنم خیلی زحمت کشیدن. خیلی پول گرفتن، اما نوش جونشون. حلال.

پ.ن۲: الان خیلی خوبم. درد ندارم. تند و تند و کار می کنم و راه می رم، فقط برای همیشه خوب موندن مجبورم یه وقتایی بهتون بگم نه!ناراحت نشید خب؟

پ.ن۳: من یک صلح دوستم. خواهان صلح جهانی و گفت و گوهای همه ملت ها با هم. مرده باد جنگ؛زنده باد صلح.
تا بعد. روز خوش
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2007/12/25. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
خیلی کوچیک بودم، هنوز شفیره هم نشده بودم. دوم دبستان، جنگ تازه تمام شده بود. تابستان شده بود، دریغ از یه دونه کارتون بدرد بخور، روزی یک ساعت بیشتر کارتون نداشت.(فکر کنم واسه همینه الان مثل ندید بدیدا کارتون خوراکمه، امکان نداره از ساعات کارتونم کم بشه، تازه سر کار هم گوشه مانیتورم تی وی رو آن می کنم.به هرحال...) مثلا اوقات فراغت بود، ولی کجا؟ با چی تفریح می کردیم؟ کتاب سرگرمی کل خانواده بود، جنگ بود توی خانواده ما کلا روی موضوع کتاب. این کتاب اونو کش می رفت، اون یکی می رفت شکایت پیش بابایی اش، اون یکی اونو نیشگون می گرفت. خلاصه...، من که اصولا جزء نوع بشر محسوب نمی شدم بخاطر کوچولو بودنم،فکر می کردم اگر کتاب بخونم نشونه بزرگ شدن منه، با هرکی هم می خواستی شطرنج و منچ و مارپله بازی کنی یه جوری دودره می کرد. سه تا خواهرا با کتاب، مامان با کتاب، ولی مامانم کلی باهام منچ و مارپله بازی کرد.(خدایی اش الان هر بچه ای بهم بگه بیا بازی کنیم، من حداکثر توان و وقتم رو می گذارم، که بچه خوشحال بشه، بر نمی دارم مجله بخونم، کلا بچه ها از سر و کولم میرن بالا، یه وقتایی بهم می گن دایی رضا پچ پچ، یه وقتایی عمو یضا شکلاته، یه وقتایی ددا،...،با کل بچه ها دوستم، توی خیابون، اینور و اونور، احتمالاً نوستالژیه!)

خلاصه توی همون دوران کوچولویی بود که دیدم دوتا خواهرا دارن درباره یه چیزی حرف می زنن و پچ و پچ می کنن و می خندن و بعضی مواقع اشک هم می ریزن. اینقدر کنجکاوی کردم تا فهمیدم درباره کتاب "ریشه ها" است. اونا سریع کتاب می خوندن،تمامش که کردن، افتاد توی کتابخونه، من یواشکی برش داشتم شروع کردم خوندن بدون اینکه کسی بفهمه، صفحه های دویست بودم که مچم گرفته شد و چمشتون روز بد نبینه(خداییش من از ارتباطات نزدیک توی کتاب هیچی نمی فهمیدم،یعنی کل برداشتم تام سایر بود از این کتاب، ولی بهرحال...) اساسی تنبیه شدم.دیگه کتابهای قلی به مدرسه می رود، قلی به شهر و قبرستون می رود رو هم برای تنبیه ازم گرفتن. نامردا.

چندسالی گذشت دوباره توی دوره راهنمایی شروع کردم بخوندن. دوران شفیرگی، شخصیت داستان شده بودم خودم، می جنگیدم، دوست دختر پیدا می کردم، ازدواج می کردم، بچه دار و نوه دار می شدم و آخرش هم خودمو خاک می کردم، تازه برای خودم گریه هم می کردم! این بار تونسته بودم بخونمش بازهم یواشکی اما زندگیم خیلی تغییر کرد.

از فرداش حس می کردم،بالاخره من و می دزدن از دست این خانواده ای که قدرم رو نمی دونه،می رم و معروف می شم و کتاب می نویسم.حس کردم کل دخترای محل رو باید یه موقعی نجات بدم،مگه موقعیت نجات پیش می اومد؟ عمرا! بعد حس می کردم باید با همه شون ازدواج کنم، کلا بعضی وقتا پرده های خونه آینده رو انتخاب کرده بودم. ولی مشکلم همون مشکل کونتا کینته ماجرای ریشه ها بود. اصولا دخترای همسن خودم تحویلم نمی گرفتن، خلاصه نشد هیچکس رو نجات بدیم.

بار بعد که خوندم از شفیرگی در اومده بودم، ۱۸ سالم بود. خواندمش و چقدر برای کونتا ناراحت شدم و فحش می دادم به آمریکایی های امپریالیست! که خون همه رو مکیده بودن و این حرفا. تازه کل روابط جنسی توی این کتاب رو تجاوز آشکار محسوب کردم الا یه سری که عاشقونه بود.

نمی دونم، دیگه کتاب ریشه های آلکس هیلی پاره پوره شد و فکر کنم مادرم پرتش کرد دور. دوست دارم بازهم بخونمش ببینم این بار چه تصویری از کتاب در ذهنم نقش می بنده! چقدر حس های گذشته ام تکرار می شه.

میترا همیشه می گه زندگی تکرار مکرراته رضا، من اما می گم زندگی تکرار حس هاست، تکراره احساس؟شاید! دلم هوای ریشه ها رو کرده، دوست دارم ببینم کدوم یک از حس هام رو دوباره تکرار می کنه و بهشون حیات می بخشه.

باعث خوشحالی برام، که هنوز گوجان شخصیت مخالف توی سریال بنل یادمه. موش دنی که اسمش کلوس بود. یا حیوان بد بوی دکتر ارنست اینا مرکر، یا خپل،سایمون و پت و مت همه اینها یادم مونده. هنوز وقتی نوربرت و داجت و می بینم(سگهای آبی) یا گربه سگ تمام کودکیم زنده می شه و من چقدر دوست دارم که غرق شم در این حس ها.

باعث خوشحالی برام، که حتی توی سوسک هم زیبایی دیدم. و اصولا هیچ موجودی به نظرم زشت نمیآد، بهترین ساعتم رو دوست دارم با گل و بچه ها و حیوونات بگذرونم.

قبلا دوست داشتم بزرگ شم. هنوز که نشدم. شاید کوچیکتر از قبل بشم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱: دوست دارم لحظه های ناب را/کودکی آن رفته در خواب را/کودکی چون غنچه ای برآب رفت/دوست دارم بازگشت آب را...
پ.ن۲: کسی کتاب ریشه ها را نداره؟
پ.ن۳: من یک صلح دوستم. خواهان صلح جهانی و گفت و گوهای همه ملت ها با هم. مرده باد جنگ؛زنده باد صلح.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2007/12/20. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
اصلا به من چه؟، به تو چه؟، به شما چه؟و یا اصلا به ما چه؟ مگر من و تو به احمدی نژاد رأی دادیم، که حالا برای اوضاع سخت مردم دل بسوزانیم؟هرکسی خربزه می خوره باید پای لرزش هم بشیند!
-بالاخره چی؟ یعنی ننویسیم؟نمی خواد به مردم بگیم؟
-ول کن رضا، هر کدوم سه تا پرونده داریم،آمریکا توی حیاط خلوت ما منتظر بهانه است، بچسبیم به نامه های مردم که چی بشه؟ تو که همه چیز را در وبلاگ ات می نویسی، این را هم بنویس...!

چهارشنبه گذشته؛ صدای زنگ تلفن، خصوصی دفتر است. گوشی را بر می دارم، مثل همیشه منتظر آدم های آشنا، همکاران نزدیک یا امثالهم هستم.

-جانم بفرمایید...
-انتخابه؟
-بله
-اگه من یه خبر بهتون بدم، منتشرش می کنید؟
-شما شماره این تلفن رو از کجا پیدا کردید؟
-منتشر می کنید یا نه؟
-تا چه خبری باشه؟ (شک می برم، همیشه این مواقع، به سرم می زند،چرا من؟ چرا ما؟ هیچ خوبی بی دلیل نیست! دادن خبر به ما یعنی خوبی کردن)
-من یکی از کارمندان کارخانه بازیافت کاغذ در ا....هستم!
-خب؟
-بلدید که شهرک صنعتی ... را می گویم.
-بله!
-می دانید که اینطور کارخانه ها در ایران قدمت بسیاری ندارد، اما...(پریدم وسط حرفش)
-خب بفرمایید موضوع رو...
-می دانید یکی از دریافتی های ما چیست؟(روی میز ضرب گرفتم) خب دریافتی های ما کاغذها،روزنامه ها، دفترها و ...، برای بازیافت کردن شان است.
-خب!
-بین این همه دریافتی می دانید چه کشف کردم؟
-نه!
-یکی از دریافتی های ما گونی های نامه های مردم است به ریاست جمهوری!(تقریبا از جام ۵ سانتی متر پریدم، خودم را آروم گرفتم که این یک اتفاق عادی است)
-خب این طبیعی است که کاغذها را برای بازیافت بیاورند برای کارخانه شما...
-شما دیگه چرا؟ گونی گونی نامه میآورند، اشکالی ندارد؟(والله دارد)
-نه،چه اشکالی؟
-اگه در نامه ها باز نشده باشد،چه؟(مثل اغلب وقت هایی که عصبی می شوم،دست راستم چندین کیلو بر وزنش افزوده می شود.بعد هم دردهای مزمن، ناشی از بیماری سخت گذشته، هجوم می آورد.خیلی سردم است، می لرزم. نوک اگشتانم نمی دانم چرا اینقدر سرد شده،تو گویی که مرده ام. و تمام این ها ۳۰ ثانیه نمی شود) الو - الو آقا هستید؟
-بله بله ادامه بدید
-شنیدید که...نامه های مردم، بدون اینکه حتی در پاکت ها باز شود، میآید اینجا... بعضی وقت ها، بدون اینکه کسی متوجه شود، تعدادی از نامه ها را بر می دارم و ساعتی را با نامه های مردم می گذرانم. مثلا این یکی، اسمش طاهره عل... از اباده شیراز است، سرطان دارد و می خواهد رییس جمهور کاری کند که بنیاد بیماری های خاص تمام سرطانی ها را زیر پوشش بگیرد. یا این یکی مردی از روستای تار اصفهان است، کمک هزینه می خواهد برای خرید یخچال و فریزر...
-از کجا باید حرف شما را باور کنم؟
-بلند شید بیایید اینجا،شما، شماره موبایلت رو به من می دی، که من بتونم باهات تماس بگیرم. می گم چه ساعتی بیایید.
-عکسی از این نامه ها دارید؟
-برای دبیر اجتماعی تون فرستادم! ولی منتشر نشد.
-باشه شماره من هست ...
-مرسی،ممنونم،خدا عمرتون بده، مردم باید در جریان باشن تا دیگه برای این ... نامه ای نفرستن.خدا نگهدار!
بوقققققققققققققققققققققققققق
----------------------------------------------------
اتاق مدیریت،شریعتی،خیابان دولت- بله حال قضیه اینطوره آقای ... 
-خب؟
-می خواهم بروم و گزارش تهیه کنم
-کار شما نیست، شما که خبرنگار نیستید
-یعنی چی؟ بودم قبلا، الان شما مرا آوردید بالاتر.
-به هرحال بروید هم فایده نداره...
-چرا؟
-چون منتشرش نمی کنیم!!!
-برای چه؟
-معلوم است، آنوقت تمام پرونده های خاک خورده، از حزب الله،حسن عباسی،مصری،وزارت کشور، نیروی انتطامی و... همه باهم می آید بالا و باید کرکره را بکشیم پایین.
-عکس ها چه شد؟
-برو توی فایل اف درایو جی،سوساییتی را باز کن، آنجا برو و ...راستی،آقای سلیمانی
-بله؟
-اجازه ندارید جایی انعکاس دهید، نگاه کن، می خواهم پاک شان کنم!
-------------------------------------------------
                    
-علی می گویی چیزی نگویم؟
-برو در همان وبلاگت بنویس،(خنده) روزی ۱۰ تا که خواننده داری، تازه وقتی نه عکسی داری، نه می توانی نام کارخانه را بگویی، مثلا بگویی هم اشتهارد.چه ثابت می شود؟ هیچ! فوق اش می فهمند و از این به بعد می برند به یک کارخانه دیگر، آن بنده خدا هم از کار بیکار می شود.
-برو بابا...
*شاید این یک داستان خیالی بود

پ.ن۱: شنیده شد تیم رییس جمهوری در بازگشت از استان آذربایجان غربی، تعداد ۵ کیسه بزرگ حاوی نامه های مردمی را برای اطلاع بیشتر مسئولین تحویل دریاچه ارومیه! دادند.
پ.ن۲: گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند      جرمش ان بود که اسرار هویدا می کرد
پ.ن۳: من یک صلح دوستم. خواهان صلح جهانی و گفت و گوهای همه ملت ها با هم. مرده باد جنگ؛زنده باد صلح.
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2007/11/24. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟

        هرچند حال و روز زمین و زمان بد است        یک تکه از بهشت دراغوش مشهد است
            حتی اگر به اخر خط هم رسیده ای               آنجا برای عشق شروعی مجدد است

۵۰ سال پیش، مرد جوان و خوش آتیه ای تصمیم گرفت که بالاخره زندگی مشترک اش را آغاز کند. اما در یک اتفاق عجیب در یک تعارف کسی همسرش می شود که او حتی یک بار هم ندیده است. نصرت خانم می شود همسر آقا امیر.

امیر خان مرد تحصیلکرده ای بود. به هرحال در آن دوره بورس آریا مهری به او تعلق گرفته بود و چندی هم خارج دیده بود. بقولی جزو منور الفکران آن دوره محاسبه می شد. زن را دوست نمی داشت، اما سرانجام آنقدر این زندگی ادامه یافت که صاحب دو فرزند دختر شدند. نصرت بیمار می شود و می خواهد، به آبادی خود برگردد. امیر اما در شهر برای خود کسی است. شغلی آبرومند دارد و برو بیایی. نرفت و سرانجام این رابطه به طلاق انجامید.

دو فرزند دختر ماندند پیش امیرخان، شیرین شاید هم ننه ای دیگر بزرگ کردن آن ها را بعهده گرفت. برادر امیرخان نیز دستی بر آتش تربیت این دو فرزند داشت.

امیرخان سرانجام به فکر ازدواج دوباره می افتد.با مینا خانم ازدواج می کند. عشق و رابطه شان زبانزد خاص و عام می شود. اما اجاق شان کور است. خواهران امیر از همسر وی، پسری می خواهند تا دودمان خانواده شان! ادامه بیابد. امیر اما ۱۲ سال صبر می کند تا صاحب فرزندی شود،اما...

دوباره جدایی، این بار نوبت به مولود می رسد. همه منتظر زاییدن یک فرزند پسر از سوی او هستند.مولود می زاید اما دختر! دوباره باردار می شود اما دوباره دختر! می زاید. بار سوم باردار می شود اما اینبار هم دختر است...! اینبار امیرخان برای اولین بار دست به دامان ائمه می شود، دست به دامان امام رضا، فرزندم برای تو، پسری به من بده،زندگانی ام برای تو. و هزاران وعده دیگر که برای رضای امام رضا می دهد. سرانجام شبی خواب امام رضا را می بیند که نوزادی در دامان او میگذارد. دست بر پیشانی اش می گذارد و می گوید نامش را رضا بگذارید.

عجیب است که دو روز بعد حال مولود دگرگون می شود،او را به بیمارستان می برند. دکتر می گوید شما باردارید. مولود تصمیم می گیرد فرزند را از بین ببرد، اما امیر نمی گذارد. حتی درب خانه را بر روی او قفل می کند. پس از ۴ ماه دوباره به بیمارستان می روند و مولود را سونوگرافی می کنند. بله این بار فرزند پسر است.

پسر نامش می شود رضا.خانواده پر می شود از شادی، امیر و مولود آرام می مانند برای همیشه. رضا از همان کودکی بیماری های مختلف داشت، اما از بخت خوش اش همیشه سالم باز می گشت. قلب،نخاع،احتمال مرگ و...، رضا اینک این وبلاگ را می نویسد. بسیار تا مرز مرگ رفته اما اینک از همیشه سرحال تر است و می خواهد ۱۲۰ سال زندگی کند.

امیر اما سال هاست در آغوش خاک آرمیده، مولود دهه ششم زندگی اش را سپری می کند و بازنشستگی اش را... ۵ خواهر نیز سالم و سر حال.

تولد امام رضا مبارک...
اسامی واقعی نیستند.
بازدید کننده ای نظر گذاشته بود که خرافات را ترویج نکنم. من تنها یک داستان گفتم، بر اساس آنچه که همیشه شنیده ام. قصدم از این مطلب تنها یادآوری این خاطره بود. خب من توی این مورد ایرادی نمی بینم، همچنانکه بسیاری از کاتولیک ها اینگونه می اندیشند. حالا پدر و مادر من هم روی آنها. ایرادش کجاست؟به هرحال از نظر شما سپاسگزارام.

پ.ن۱: یاد و خاطره داریوش و پروانه فروهر گرامی باد. مصدق پاینده باد. بازرگان زنده باد.ایران جاودان باد.

پ.ن۲: هنوز نمی شود برای قیصر امین پور چیزی بنویسم. باید بیشتر از این ها بگذرد.

پ.ن۳: من یک صلح دوستم. خواهان صلح جهانی و گفت و گوهای همه ملت ها با هم. مرده باد جنگ؛زنده باد صلح.

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2007/11/22. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
    THis is my picture
    
  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2006/11/18. موضوع : من با خودم...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟