وقتی از یکی از دوستانم شنیدم که مسئول عالیرتبه نظام گفته؛ "قائله را بخوابانید به هر شکل ممکن!" با خود گفتم تا به حال چه ضرری از صبر کردم؟! تاریخ استبداد پهلوی مربوط به 500 سال پیش نیست، بسیاری از ایرانیان آن را به یاد دارند و مگر ممکن است مسئولین فعلی یادشان رفته باشد خود از چه راهی و به چه علتی به مقام امروزی رسیده اند؟!
زمانی که همان دوست عزیز آمد و گفت "اگر صلح دوستی برای همانهایی که وبلاگت را می خوانند بنویس نیایند در خیابان ها"؛ من علت را پرسیدم و او در جواب گفت: "بعد از سخنان مقام عالیرتبه نظام تصمیمات عوض شده و آقایان مجازند تا 500 نفر جان بستانند برای اسلام (!) و نظام" با خود گفتم من کی ام که برای مردم تعیین و تکلیف کنم؟! یا مگر با وبلاگی که حداکثر روزی 3000 تا 4000 هزار خواننده دارد می تواند چقدر موثر باشد؟! با خود گفتم چرا مردم را بترسانم، وقتی آنها می دانند چه می خواهند و از پیش با علم به آن گام به میدان گذاشته اند؟ چرا مثل مگسی وزوزی گوش خراش سر دهم و جای آنکه به خیل شان بپیوندم جلوی شان بایستم و ...؟!
شب سی تیر آمد، گفتم چه خبر؟ گفت من یک نفر، آمارم از امروز 56 نفر
است! باورم نشد. گفتم اشتباه می کنی اینطور که تو می گویی باید تا به الان
500-600 نفری را فقط در تهران کشته باشند! پاسخش یک نیم لبخند بود.
وقتی گزارشی دیدم که نشان می داد بعد از سخنان مقام عالیرتبه دستور رسیده
معکوس به معترضین شلیک کنند یعنی از سینه به بالا، بازهم با خود گفتم از
صبر چه ضرری کرده ای؟!
او گفت دستور این است: "محارب و مفسد جزایش مرگ است، به همین علت همگی
نیروها برای کشتن می آیند، چون از پیش توجیه شده اند که اینها چه
بگیریدشان چه نگیریدشان جزایشان مرگ است!" نمی دانید حال سرم را در آن
روزها...! با خود می گفتم اگر حالا بنویسم خانواده های زندانیان را نگران
خواهم کرد.
باری، هر روز از خواب بر می خواستم و خبر می آمد که یک نفر دیگر هم مرده
است. تنم می لرزید. حالا هر صبح سئوالی از خود می پرسم؛ "چرا فکر می کردی
نه! اینطور نیست!"؛ "از کجا می دانستی یک نفر از همان کشته شدگان وبلاگت
را نمی خواند و با علم به آن با دقت بیشتری به تجمعات نمی رود؟" اشک هر
بار در چشمانم جمع می شود؛ "چرا نکردم؟! چرا ننوشتم؟! گیرم که همه دروغگو
و دروغپرداز خطابم می کردند، مگر چه می شد؟!" سئوالاتی است که احتمالا تا
آخر عمر از خود می پرسم.
بعد آمدم جبرانش کنم و هر خبری دستم رسید را پوشش دادم، ولی آن خبرها کجا و این خبر کجا!
باورم نمی شد نظامی که مقام های عالیرتبه اش شکنجه را لمس کرده و کشتار
مردم را دیده اند با مردم آنگونه کنند که دشمنان باهم نمی کنند.
باورم نمی شد نظامی که آن را بسیار فلکسیبل می دانستم اینچنین سیخ شود و بر تن و جان هموطنم فرو رود.
حالا من مانده ام و داغ آن روزها، خبر اما این بود:
"پس از سخنان آقای خامنه ای، بنا به دستور جلسه مقام های عالیرتبه نظامی-امنیتی قرار شد برای پایان یافته قائله انتخابات از تمامی راه ها بهره گرفته شود. بنا براین گزارش پیشنهاد شد چنانچه لازم است، معترضینی که حاضر به ترک خیابان ها نیستند به هر نحو از سطح شهر جمع آوری شوند. یک مقام امنیتی در جلسه ای خصوصی با اشاره بر سخنان فوق، تاکید کرد برای پایان یافتن اعتراضات حتی اگر لازم باشد تا 500 نفر از اغتشاشگران محارب و مفسد را خواهیم کشت و پای آن نیز خواهیم ایستاد." وی افزود: "ما فداییان رهبر خون دل خورده ی انقلاب اجازه نخواهیم داد نظام و اسلام با اقداماتی از پیش طراحی شده و سخیف به خطر افتد، اگر صدایمان را شنیدند که هیچ وگرنه چون محارب و مفسدی که به اسلام، قران، امام زمان (عج) و نایبش خیانت کرده اند، با آنها برخورد می کنیم." [!]
قرار داشتند 500 نفر را بکشند پس باید هر روز منتظر نام دیگری باشم و باشیم و باشید. بشمارید تا به امروز چند نفر برای عقیده پاک و سبزشان به آسمان عروج کرده اند.






