تبليغاتX
خواهان صلح
 
 
می دونید رفقا! من، تولید دهه هشتادم. یعنی دیگه از صفر و یک در اومدم. ماشین تحریر یا کیبوردی که هی درونم تایپ می کنه، فقط صفر و یک نمی زنه. اعداد، ارقام و حرف ها را هم تایپ می کنه، تازه کلیک تب و اسپیس و اینتر و شیفت هم داره. خب به هرحال نسل بشر هم پیشرفت کرده. اینو بگم که جالب تر بشه، به دلیل آپ تو دیت شدن سیستم، میشه چند نفری، البته بهتره که دو نفری باشه برنامه ها رو نوشت. این روزا که نسل ما همه دو نفری می خوان بنویسن!
گاهی برنامه ای درونم نوشته شده، اما بعد ویروس گرفتم و داستان از بین رفته!
گاهی برنامه ای بوده که خودم شیفت دیلیتش کردم.
گاهی موضوعی بوده که سیوش کردم.
بعضی ها رو فیوریت، برخی رو هم استارت-رآن کردم.

از تولید کننده ام که گاهی میرم سراغش برای خدمات پس از فروش (بیچاره هی میگه گارانتی تمام شده، من ول کن معامله نیستم.) پنهان نیست، پس بهتر که از شما هم پنها نباشه؛ زمان تایپ سیستم ام از اسپیس زیاد استفاده نمی کنه، کلا از فاصله ها بیزاره. خودم گاهی مشکل باهاش دارم، این کلیک اصلا فرسودگی پیدا نکرده. از بس استفاده نشده که وقتی میشه یهویی هنگ می کنه. این اسپیس اینقدر طولانی میشه که یهویی اون برنامه حتی بدون فرجام از همون وسط به دلیل حجم زیاد یا خود به خود دیلیت میشه یا میره توی تمپوراری فایل ها. من ازش استفاده نمی کنم، اما بقیه رو چه کار کنم؟ مگر کسی متوجه میشه بابا این اسپیس ما از اوناش نیست!

یک بار این اتفاق افتاد؛ 19-20 سالم بود. اسپیس بدجوری هنگ کرد. از هنگ در نیومد. بدجور سیستم ام رو داغون کرد. نه اف دیسک، نه فورمت. هارد عوض شد، رم عوض شد و... اما بعد حتی سراغ خدمات پس از فروش هم نرفتم چون به نظرم رسید که شانس آوردم. برنامه ای که داشت نوشته می شد، کلا خطرناک بود و ضد امنیت سیستم ام. بعدش پشیمون نشدم که چرا روی اون برنامه اینقدر زحمت کشیدم و به هرحال به اسپیس هم حق می دادم.

فکر می کردم دیگه حرفه ای شدم. اینقدر که برنامه ام بدون هیچ مشکلی مثلا فکر کنید از اچ تی ام ال شروع بشه و بادی ختم، بنویسم. اما اسپیس دوباره امروز فشرده شد. همکارم بدجور اسپیس رو فشار داد. حالا اسپیس در برنامه ای که درون من داشت نوشته و اجرا میشد یه گپ گنده ایجاد کرده، دارم خود به خود فورمت میشم. فعلا دارم هرچی داشتم سیو می کنم. تجربه گذشته یه مقداری به کمک اومده؟

متخصص متبحر سیستم انسانی توی خواننده های من نبود!

پ.ن: کاش همانقدر که دلم برای مهربانی ها و احساس ها می سوخت، برای خودم هم می سوخت.
پ.ن۲: برخی اعمال آنقدر در نظر زشت و عجیبند که هرچه برای خودت تکرارش کنی بازهم آن را باور و درک نمی کنی.
پ.ن۳: WOW روی کی میشه حساب کرد؟ به قول یکی؛ "دنیای بدی است، دوستش ندارم."

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2009/4/7. موضوع : داستان...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
خوب شاید روزهای آخر باشه
دلم واسه خونه مون میسوزه؛ خواب بدي ديدم. يه كابوس ديدم كه من بچه ي يه مرد عبوس زشت بودم كه مدام با زنش دعوا مي كرد، در نتيجه هميشه همسايه ها شاكي بودن.
تو خواب ديدم صداي زنگ مياد، رفتم در رو باز كردم ديدم يك مرد قوي هيكل و خشني گفت بالاخره اين خونه رو تو سرتون خراب مي كنم
گفتم چرا؟؟
گفت: چون بابات همسايه ي خوبي نيست؟؟؟
تو كه همسايه ي ما نيستي آقاي گنده البته توي فكرم بهش گفتم گنده!!!چون واقعا ترسناك و گنده و ديوانه به نظر ميرسيد! يك طورايي شبيه جمشيد آفتابه ديوانه ي قديمي كه من ميشناختم

ادامه دادم كه شما تو اين محل زندگي ميكني؟
نه ۴محل آنورتر!
عجب!!! با ترس ادامه دادم:گيرم كه ما همسايه ي خوبي نيستيم، ولي همسايه ي شما هم نيستيم بنابراين هيچ آزاري هم نمي تونيم به شما برسونيم
با داد و بيداد گفت معلومه كه ميتونيد من رو اذيت كنيد
گفتم چطور؟
 وقتي پدر تو دم و ديقه داره تو خونه با مامانت دعوا ميكنه صدايش ميرسه خونه ي همسايه ي ديوار به ديوارتون.
خوب؛
آنوقت همسايه ي ديوار به ديوار شما ميخواد بياد مامان و بابات رو از هم سوا كنه، اونها هم درگير ميشن، همسايه بغل دستي همسايه ديوار به ديوارتون صداي بلند تري رو ميفهمه و اون هم اضافه ميشه! همينطوري مياد ميرسه تا به خونه ي من، فكر مي كني آن موقع ساعت چنده؟
نمي دونم! 
۴صبح!من اگر نتونم شب بخوابم صبح اذيت ميشم تمام كامم تلخ ميشه روزم هم تلخ تر از زهرمار
خودم همينطوري هميشه عصبي هستم، هرچي هم به باباي كوتوله ات ميگم دهنت رو ببند تا ما آسايش داشته باشيم ، واسه من قلچماق بازي در مياره! ۱۰بار هم بهش گفتم شل و پل ات مي كنم ها!!!ولي هي ميخواد چسي بياد كه خيلي قوي است؛ نمي فهمه كه من مادر بيچاره ات نيستم كه هي تحمل اش كنم
ترسيده بودم؛ گفتم اگر بابام ادامه بده چه كار مي كني؟ گفت هم خودش رو شل و پل ميكنم هم ميزنم خونه تون رو داغون مي كنم
گفتم ديگه چه كار خونه داري؟
خوب براي اينكه واسه بقيه همسايه ها درس عبرت بشه
خوب اگر ما بريم و از شما به دادگاه شكايت كنيم
خنديد : خوب بريد وقتي ديگه نه خونه داريد نه زندگي بريد شكايت بكنين چي دست شما را ميگيره
گيرم من رو هم جريمه كنن، مگه خونه تون ميشه!!!اونم اون خونه

گفتم راهش چيه؟؟؟ گفت به بابات بگو خفه شه
هيس!!!
واقعا نه؟؟؟ نظر شما چيه؟؟؟

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2007/2/8. موضوع : داستان...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
امشب شب یلداست، می گویند درازترین شب سال، شاید هم بقول گزارشگر اسکای نیوز کوتاه ترین روز سال...،به نظرم تنها فرقش در ترس از تاریکی است.

دوران کودکی همیشه به انتظار شب یلدا بودم، نه بخاطر آجیل ، میوه و شیرینی و یا هرچیز دیگری از این دست!!! فکر می کردم در این شب می توانم بیشتر بخوابم و صبح راحت تر از خواب برخیزم و راهی دبستان شوم، اما نمی دانم چرا هیچ تفاوتی نداشت.

باز هم سریع صبح میآمد و مادر با چه تقلایی مرا از رختخواب جدا می کرد و من تلخ از خواب بر می خواستم و در آرزوی شب یلدای سال بعد هزاران خیال در سر می پروراندم.مثلا ؛ شبی که هیچوقت صبح نشد یا شبی که من وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم 20 ساله هستم و یا...

نمی دانم کجایش طولانی است؟ من تنها مقیاس متر را دوست دارم چون راحت تر درک می کنم وقتی چیزی 30متر است و شیء دیگری 10متر بسادگی می توان فهمید کدام بلندتر است! کاش کسی کشف می کرد شب یلدا چند و شاید چند ده متر است!!!

خوابیده بودم، اما بیدار شدم تا کمی آئین ها را با عزیزانم بپایم... چطور است فال حافظ بگیرم؟! فال آینده، زندگی و کمی هم عشق...!

در دیگر نقاط دنیا هم جشن و شادی است، البته نه برای شب یلدا، نزدیک سال نو میلادی است، مردمان الکی خوش دنیا احتیاج به آئین و رسوم ندارند، اما سال نوی شان را زیبا برگزار می کنند، شاید اگر در بهار این جشن را می گرفتند زیباتر هم می شد ولی انگار اتفاقات دست به دست هم داد که عیدشان از بهار به زمستان نزول کند. چه ایرادی دارد زمستان؟ به نظرم زیباترین قطعه ی« چهار فصل اثر ویوالدی» زمستانش است.

یادم میآید چند سال قبل در چنین شبی کنار شومینه نشسته بودم و می سرودم: من در کنار گرمی آتش داشتم م.امید می خواندم...این یک راز است بماند بین من و 7میلیارد مردم دنیا، آنشب آنقدر حافظ خورده بودم که دلم را زده بود، از میان کتابهام مجموعه ی در حیات کوچک زندان را انتخاب کردم تا شاید پاتیل شوم و کمی بدمستی کنم.

هیچ وقت نفهمیدم چرا این همه کتاب شعر دور خود جمع کرده ام؟ برای شب یلدا یا برای لحظه ها؟

اگر می شد بپرسیم یا لااقل بفهمیم که آیا در سیاره های دیگر شب یلدا را جشن می گیرند یا نه خیلی خوب می شد، یا مثلا اینکه مردم سیاره های دیگر حافظ و م.امید و غیره دارند تا شب یلدایشان را سحر کنند؟ اگر ندارند چه می خوانند؟

آنوقت می توانستیم کاشف شویم که میهمان نواز هستند یا خیر، شاید می توانستیم شبی را به آنها سر بخوریم.

من که درون خانه ی دلم میهمانی شب یلدا را گرفته ام، همه را هم دعوت کرده ام تا کسی دلخور نشود. اگر دوست داشتید تشریف بیاورید منت بر سرم می گذارید. تا کله ی سحر عیش مان برقرار است هموطن،افغان،تاجیک و فارسی زبانان دنیا.

تکمله: ورود برای عموم عاشقان و قلندران و بیدار دلان آزاد است حتی کودکان زیر 3سال ... پذیرایی به صرف پیاله ای حافظ و قطعه ای اخوان و یادی از رفتگان.

راستی به همراهتان فرشتگان را نیز همراه بیاورید، در انتظارم !

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2006/12/23. موضوع : داستان...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟
tarse man

 سایه ی مرگ کجایی که به دادم برسی
بنشینی به دلم تا که به کامم برسی
مملو از حسرتم و در هوس بوسه ی تو
کی کنی یاد زمن؟ نکند دیر رسی!!!

کسی اینجاست نمی گذارد من بنویسم.

چرا؟ روحم را آزار می دهد، انگار می تواند مرا تکه پاره کند...جسمش؟ نه!!!

طینت نا صافش!!!اجازه نمی خواهد، همینطور پای به سرایم می گذارد، می ترسم، چشمانم را خواب می گیرد.

حس سنگینی وجودم را می خورد، انگار نمی فهمد...

چندبار باید خود را به خواب بزنم، نمی دانم! هرچه نمایش از بر بودم، تا کنون اجراء کرده ام، اما دست بر نمی دارد...

می خواهد جانم را بخراشد، می خواهد فضای کوچکی را که حتی مال من نیست از آن خود کند!!!

خدایا کجایی؟؟؟ چرا مرا نمی بینی؟؟؟ چندبار باید صدایت کنم؟چقدر نازت را بکشم تا سرت را بسویم بچرخانی!!!

از این میهمان ناخوانده خلاصم کن، کمکم کن...حضورش آزارم می دهد، می فهمی خدا؟؟؟

صدایم را پاسخ بده، زودتر رهایم کن، می خواهم برگردم به آغوش امن تو!!!خدایا صدایم را می شنوی؟؟؟ من هر روز منتظر نامه هایت هستم،خوب می دانی تلفن را مشغول نمی کنم شاید تو زنگ بزنی!!!

خدایا کجایی؟؟؟ چرا به دادم نمی رسی؟؟؟ این روح های پر از غش توانم را می کاهند...

از دستشان آزادم کن من به این امنیت محتاجم، به انتظارم نگذار!!!

راستی خدا بین خودمان بماند، این روح بد را از اطاقم بیرون کن، نمی گذارد بنویسم، فکرم را مشوب و مشوش می کند

آخ خدایا...خدایا....

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2006/12/6. موضوع : داستان...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟

وقتی آمد میخندید.نشست روی میز کنار پنجره, من از دور نگاهش میکردم و با خود گفتم: اگر نگاهم کند , باید بخندم..انگار پربود از پر, سبک جست و خیز میکرد و با همه می خندید.کمی حسودیم شد چرا مرا نمی نگریست؟ً!

عصبانی شدم اما باید توی کافه بنشینم تا باران بند بیآید.اگر بیرون بروم در این هوای سرد و بارانی بینی ام باد میکند و گوشهایم درازتر میشوند, خنده دار میشوم...تازه طرح اندام باران خورده ام کمی مضحک تر.بنابراین مینشینم و به آتش این حوس بیشتر دامن میزنم.

  نوشته شده توسط رضا سلیمانی در تاريخ 2006/11/12. موضوع : داستان...
بالاترینم؟ Balatarin lll Donbalehستاره دنباله دارم؟