|
کمی هم دل!
من و زمان روزها از پی هم و من در پی روزها چه کند و اهسته می روم و زمان چه وحشیانه می تازد من مانده میان خطاهای گذشته و شتاب وقت ها خطای تازه ای هدیه می دهدم خسته ام،خسته نه چون سال ها پیش بقدر سنگینی پلک یک مرده خسته از حرکت ثانیه هایی که چون راسویی خبیث می جود لاشه بی جانم را همین دیشب بود خواب می دیدم سوراخ عمیقی در قبرم را و موش کور از دوران سوراخ لاشه ام را مزه می کرد دقیقه ها باز نمی مانند از حرکت کاش می شد مثل ان ها تاخت مانده ام در گل، ناتوان از هر لرزشی نادم از دیروز و نومیدم از فردا من و رویاها مرده ایم در پس خاطره ها و هیچ...! کاش می مُردم تا شتاب فرصت ها نرود از دست دیگر مردمان پ.ن: من یک صلح دوستم؛ زنده باد صلح. lll
عصر جمعه---پاییز است.
پاییز است و من میهمان خیابانهای تهرانم" فرش رنگ رنگی زیر پایم گسترده پاییز باید گفت بی تا هنرمندیست این غماز باکش نیست از عور کردن درختانی که تک برگ های مانده را از شرم کرده اند بر اندامشان آویز! صدایی نیست! صدایی نیست--جز نوای خزان وخش خش برگ های خشک ریخته بر زمین گهگداری هم گربه ای می جهد از دیوار خانه ای. لمحه ای غرق افکارم می شوم. نجوای دوعاشق" سر به شانه ی یکدیگر گذارده و دزدانه اطراف را می پایند/ باید از نزدیکشان رد می شدم خوب می دانستیم گریزی نیست! جوان حیز بر تن و چشمم شاید به ظنش دزد عشقم یا ریش های انبوه و پرپشتم ترسانده بودندش! از کنار هم گذشتیم جوان سینه اش پر باد، پرباد کاش بیچاره می دانست که من نه دزد عشقم و نه مامور و نه سرباز ! خوب می دانستم،اما طعم این لحظه ها را بر هر دوتاشان چون زهر تلخانیده ام شیطنت بار به این بازی خوب می خندم. دوباره گام بر می دارم غرق در خاطرات پر فراز و نشیب دور دستم عصر جمعه و پاییز است به تکرار نسیمی می نوازد بر صورتم مست باد و این فضا با خود اما.......... درد دل می کنم با خود با زمین و آسمان واین هوا جمعه خود ماتم سراست این خزان هم قرن هاست عزادار زمستان است! هر دو انگار یتیمی بی خانمانند گر گوش تیز کنی می فهمی سرودی غمین را می سرآیند عصر پاییز و... نه دیگر شب است! به حال خویش باز می گردم باید زود بر می گشتم هرچه در یاد داشتم می نوشتم جز یکی-- دردی--- آه دم سردی آری خوب فهمیدی از تو بر این برگ کاغذ هیچ ننوشتم! خودم؛ ر-------سرو بختیاری پاییز84 lll
حوصله ندارم
مصطفی می گوید بنویس ولی قیچی اش،انگشتم را برید عمو می خواهد برود می گویم من می روم،من می برم! آشغال های این گربه را حوصله ندارم پول نیست،منم حوصله ام گم شد چقدر سرم را بخارانم؟ خودم می روم از خروسخون دنبال چیزی که نیست چقدر بگردم؟خسته ام! مصطفی خودت خبر تهیه کن عمو خودت اشغال های گربه را بیرون بریز من حوصله ندارم!من حوصله ندارم!!! پ.ن۱:حوصله ندارم ولی ربطی نداره . از جنگ بدم میاد.مرده باد جنگ؛زنده باد صلح. وقتی آدم(ادم یعنی خودم) پنچر می شه،صلحش هم نمیاد. موردشوی جنگ طلبا هرجای دنیا.مخصوصا انواع داخلیش و آمریکایی و اسراییلیش. lll
به دنبالت
پر از رنگند اما دروغ و بی طعم خنده ام می گیرد ولی تلخند هزار بار می گردم به دنبالش اما چشم کافی نیست دگر من یک فاحشه دیدم کودکش را می بوسید که لمحه ای لبخند به مردش هدیه می داد و دستی تکان داد و با ناز می گفت به آنها : بای... و سلانه سلانه به اطاق کارش رفت... حاشا...غیرت را به سلامت چه سخاوتی ای مرد سهم ات را تقسیم می کنی با هزار... فرق می کند عمق گریه انگار از نهان است دلیلش هرچه باشد زهر است و سم طعم و حس تلخ غربت من مردی را رقصان دیدم اوناع می در صورتش موج می زد همه که می خندند تازه گریه ام می گیرد به یاد میراثی که به یغما می رود اینجا!!! رـسرو پائیز ۲۰۰۶............................................................................................. یک دوبیتی سایه ی مرگ کجایی که به دادم برسی بنشینی به دلم تا که به کامم برسی مملو از حسرتم و در هوس بوسه ی تو کی کنی یاد زمن؟ نکند دیر رسی!!! رـسرو پائیز۲۰۰۶ .................................................................................... من و دلتنگی هایم
امشب ازدحام مرا با خود برد lll
همره من نسیم
چه ساده فکر می کنی حریر چون برگ گل لطیف چون شبنم بر رگه ای از نعنا آرام میایی و آرام تر می روی چه طراوت مبهمی!!! نه!این یک رویا نبود چه آرام می وزی مسافری انگار! بار بر دوش و در راه یک سیب برایت آورده ام خوب است طعم و بوی دلنشینش با تو می آید تا پایان این راه... چه ساده فکر می کنی!!! غوغایی از هوس های نو کاش در توشه ات چون سیب جای می گرفتم ای نسیم ای کاش!!! رـسرو ............................................................................................ آلام دانم چه خواهد شد می روم یا که میمانم کسی نجوا می کند برگرد کاش می فهمیدنش تیغ تیز یأس خنج می کشد بر صورتم آسمان نیلی است اما نه چون رویای سهراب مال هیچیک نیست این خلاء نه معشوق و نه عاشق توهم می بود آسایش و آزادی ام زندانی دیگری است اینجا فرا می خواندت لذت مرگ به گرده می کشم بار سنگینی از حسرت چه میدانی تو که بی غم مداوم پاک می خندی سرزمینم نعمتش قهر خداست مردمم زجر کشیده ، پر از درد روزشان شب، شبشان تارتر از ابر سیاست توشه ام درد وطن به چشمم خون میبینی ز لبخندم درون پر زغوغایم؟؟؟ می لرزند ستون های جاودانه ی مهر از دیروزی نزدیک دو صد افسوس خاک من سالهاست که می بینید پشت هم کابوس و هی کابوس کاش می شد رهایش کرد تا پرواز کند بار دگر بنشیند بر سر سرو بگوید از فرط لذت بر یک یک ما من مام این میهن سبز و گلگونم غریبه تو چه می دانی که اینجا درد من چیست!!! lll
چرا!!!
...تو نیستی!!! چرا؟؟؟ من ذره ذره آب می شوم!!! چرا؟؟؟ سقف آسمان اینجا کوتاه است!!!چرا؟؟؟ نه دیر می رسم نه زود!!!چرا؟؟؟ تو دیگر فکرم را نمی خوانی!!!چرا؟؟؟ نمی خواهم نگاهم کنی!!!چرا؟؟؟ در حسرت آغوش موج!!!چرا؟؟؟
با من کتاب نیست!!!چرا؟؟؟ lll
زمان سنگين است"
عقربه لنگ کوبه اي بر در خانه! هنوز در حسرت آمدنت ياس هم در خاک. همه مانديم ساکن پر از گرد و غبار لحظه ها بي حادثه در اين مخروبه ي بي عشق. سکوتي بي التهاب در جريان نيست شعر. کلبه مان غمگين بي تو حرکت نيست احساس بيمار! زمان زمان در پي تو بي تو نتوان بود دوستي ميگفت: بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد!!! ر-سرو زمستان83 معرهای من در آدرس آدرس اشعار من lll
|